خلوت ما

و پاییز

راز شکستن ها بود

ابهامی خاموش

در سینه ی من

پرنده بی آسمانی  

بر قلب تو
من و تو

تو و من

ما

آواز آن سرزمینیم

که در حنجره ی گنجشکی لرزید

لغزید

بر گونه ها و

نگاهت را

پخش کرد

بردیوارهای ترک خورده نگام

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳٩٠ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط ستاره موسوی نظرات ()

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳٩٠ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط ستاره موسوی نظرات ()

کجای نگاه که ایستادیم ؟

که تاول می زند افکار

همه صورت

همه اسرار

کجای نگاه که ایستادیم؟

کجای این شب تیره ؟

همه ابهام از آن ما

برای چه؟

که دل دادیم .

حضور حزن بی باران

غم هستن غم ماندن

منم خسته

کجای نگاه که ایستادیم

هم از رنگ زدگی این قرن

چرا خاموش؟

چرا فریاد؟

که افتادیم

گمان بر این که یکسانیم

همه آگاه؟

که انسانیم

برابر می شود در دل

ولی افسوس همه تنها

یکی زخم پاییز بر دوش

یکی از افسرده از دنیا

یکی خنده به لب دارد

یکی بغض و یکی زارش

چه یکسانی در این باشد ؟

همه افکار پوسیده

من و رفتن

تو و ماندن

فراموشی فراموشی

دل و دیده

چه یکسانی در این باشد؟

چرا باران به دل دادیم ؟

چرا سینه سکون یاشد ؟

کجای نگاه ایستادیم ؟

شما ای برترین مخلوق جوابم ده

که شب دشنه به دست دارد

شروع این همه خوبی 

چرا ؟از چه؟

شکست دارد . 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳٩٠ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط ستاره موسوی نظرات ()

قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت